![]() |
![]() |
|
| لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از آن که لحظه ها همان خوشبختی بودند |
|
....after long time . i wont to write poem or whatever i found for last time., im not that guy u have seen I tried to bring back a me that no longer is..I missed the 'old' me and the things I did...but I didn't do the 'old' things anymore because I was not the same me as I was..I thought I missed everything the way it 'was'..maybe more is nostalgia..things and the way I felt them were wonderful..but time marches on. I moved on even when it ....hurt,,I grew..I am still me, just older, wiser, and made new |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
اره بازم منم همون دیونه ی همیشگی .... چه می کنی با سرنوشت؟.. دلم واست تنگ شده بود یه سر به وب زدم.... حاله منو اگه بخوای رنگ گلهای قالیه... جایه نگاهت بدجوری تو صحنه چشمام خالیه. ابر ها همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه . از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه.... راستی دیروز بارون آمد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرا هم سفر شدیم.... زخم دلم خوب نشده از وقتی زفتی بدتره... فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم.... نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیا..... من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره...! تنها دلیل زندگی با یه غمی دوستت دارم داغه دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم... دلم میخواد یه چیزی رو بدونی دیگه نه عاشقی نه مهربونی. میگم ستاره ها تا میتوتنن دعات کنن نورشن و بدرقه ی پاکی خندهات کنن....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مهر 1389ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
همیشه دلیلی هست برای توقف برای تنفر از کسی برای نا امید شدن برای فکره دوباره جنگیدن با زندگی یا شاید همیشه جنگیدن ولی این بار خیلی خسته شدم خسته از نوشتن خسته از دیدن خسته از جنگیدن. فقط امیدوارم یک روز همه چیز جوری پیش بره که باید باشه. ولی الان اصلا خوب نیستم و نیاز به زمان دارم به فکر کردن . نمی تونم فکر کنم که چی شد چرا اینجوری شد ولی از همون اولی که من هم بازی دوستام تو دبستان، یا با مادر بزرگم بودم این سرنوشته من بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
و عشق حقيقتی مجاز است با استعاره هايی از موهاي سياه چشمان اهورايی و لبخند يغمايی ، عشقی نيست وقتی در آسمان موهايت ستاره نباشم چشمان تو مرا دنبال نكند و لبخند طلسم وارت را ندزدم ، عشقی نيست وقتی نتوانم بر زخم خواسته هايت مرهم باشم وقتی جيب فقيرانه ام از درك يك شاخه گل عاجز باشد ، عشقی نيست نه ، عشق مبالغه ای اهانت آميز است براي لبخند های احساس مند و برای چشمان دنباله دار در سياهی آسمان موهايت ، اما زندگی بايد كرد چون كلوخ های ترك دار در آغوش گرم خورشيد چون سنگ های دور ريخته از قربار قلب های محبت وار ، اما زندگي بايد كرد چون حكم زندگی اين است بی كيفر بی آرامش چون عشقی نيست. زندگی این است که شاید به روانی یه جوی آب که تو از آینده اصلا خبر نداری از آبشاری که ناگهانی جلوت سبز میشه یا مثل دوستان سیبو همه میرن ته دره میمیرن اره تو اصلا از فردای خودت خبر نداری زندگی این است.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم تیر 1389ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
امروز بعد از تقریبا چهل روز در وطن بازگشتم به جایی که همون روز اول احساس غریبی وحشتناکی داشتم. امروز خیلی بد روزی بود، نه دوستی نه کسی که از کجا آمدیم نه دوستانی که مثل داداشم بودن امروز تو هواپیما به خیلی چیزا فکر کردم به چیزایی که خیلی زودتر بیاست بهش فکر میکردم که اینجوری ساعتها وقتم رو مشغول نکنم، اینقدر هم نا امید کننده نبود آخرش به این نتیجه میرسیم که نه یا شاید خودمونو یه جورایی قانع کنیم این حسی که الان دارم شاید همین الان باشه یا به قوله خیلی ها فقط یه حسِ ، شاید فردا روز این حس دیگه نباشه ولی این همون دلیلی هست که من اینجام اینم شیرینیه خودشو داره شاید یه روز به این حس های مسخره می خندیم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
روزی روزگاری فرهاد من عاشق شیرین شد ای وای من دست بر قضا شیرین من جایی اسیر شد ای وای من از عشق بی خبر شیرین من وای وای فرهاد من شیرین تو دست پادشاه فرهاد اسیر یک نگاه شیرین تو دست پادشاه فرهاد، حالا دیگه فرهاد واسه ی شیرین من راهی نداره جز کندن کوه غم حالا دیگه تیشه شد همراه من آخه شیرینو می خواد فرهاد من روزی روزگاری از کوه غم پیر مخوفی رفت پیش فرهاد من پیر مخوف گفت به فرهاد من شیرین تو مرده ای وای من از حسادتش بود اون پیرزن وای وای وای فرهاد من وای وای شیرین من حالا دیگه تیشه ی همراه غم شده دیگه قاتل فرهاد من
همه فکر می کنیم عاشقیم ای وای من ولی کور خوندیم دنیای من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
پارسال همین روزا گیجه گیج بودم . با خودم می گفتم کجا آمدم ، چه قیافه هایی! ، چه زبونی!! ولی نفهمیدم چه جور این یک سال گذشت و اصلا حالیم نشد، مثل یک چشم به هم زدن ولی خیلی اتفاقاتی افتاد ، خواسته و نا خواسته.... سختی های که خواستم و کشیدم، چیز هایی که نمی . . . .خواستم ولی دیدم کار های که سخت بودن ولی تموم شدن . و کار های که نمی خواستم ولی انجام دادم تو این مدت الانم خوشحالم چون بیشتر از اون چیزی که باید بدونم ، میدونم شاید یه جورهای زنگی کردم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
ای کاش ایرانو اینجا با هم قاطی میشد! ، اول از همه جاهای که دوست دارم برم ایران اینجا نمیتونم مجبورم تو خونه باشم . و جاهای که اینجا میخوام برم ای کاش ایران داشتو اونجا می رفتم! ، یا اینکه برم روی یه صندلی آهنی بشینم هوا هم سرد باشه نیمه شب باشه ، کسی نباشه بعد از هر چند وقتی صدای بوق ماشینی بیاد، یه منظره نه چندان قشنگ ولی کم نور! که فکر کنم پارکی که ایران دوست دارم همینجوره! وای دلم آب شد! :) و اونجاست که صدای تیک تیک میاد و بعد نگاه به بالای سرت میکنی میبینی هوا آبری شده و شاید باعث اون من بودم و بعد اون ابره سفید پراکنده میشه و من عاشق اون ابره سفیدم که شبا از دیدن من قرمز میشود اون لحظه تنها خوبه فقط یا اگه میخوای باشی باهام باید هیچ حرفی نزنی هیچ....! من تنهایی رو خیلی جاها دوست دارم بخصوص اونجا ...... منتظر اون لحظه میشینم........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
نماینده ی مقام معظم رهبری در شرق آسیا....!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
ای کاش مرگ ادما پولی بود اگه میشد دار و ندارمو میذاشتمو از عالم ادم گدایی میکردم که زودتر لحظه شیرینو با دل و جون تو اغوش بگیرم اخه مرگ تنها چیزیه که قسم خوردم بغلش کنم خیلی وقت ها دلم برای کسانی تنگ می شود که دلتنگم نمی شوند؛ و برای کسانی که فکر می کنند دلتنگشان نمی شوم؛ و برای کسانی که نباید دلتنگشان شوم؛ دردا که این دلتنگی ها به من نزدیکشان نمی کند، خواسته یا نا خواسته… برای تو که بی غمی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
شب به روی جاده ی نمناک ای سبا پرسیده ام از خدا زندگی در درون سایه هامون رنگ میگیرد یا که ما خود سایه های ،سایه ی خویشتنیم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 4:30 قبل از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
منظور از نابودگر بود ، در دو چیز هست یک اینکه من علاقه ی زیادی به فیلم نابودگر دارم که چند وقت پیش هم رو پرده سینما بود ، دو مربوط به رییس جمهور کشورمون هست! و منظور از مرز سیاهی همون مرز سیاهه کشورمون هست! واقعا... حتی اینجا هم از دست احمدی نژاد آرامش نداریم... خودتون ببینید قضاوت کنید!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط محمد امین پورابراهیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امین پورابراهیمی در فیلیپین
|
|
RSS
|